باران اميد

آرزوی قلبی من صلح و صفا بین تمامی فرزندان آدم، برقراری عدل و داد و گفتار صادقانه بین آنهاست

طلوع من و غروب عشق

 

 .................................................................

آن زمان که  طلوع من بود

                       

                سر داد را با شمشیر جهالت بریدند

 

                            زین سبب بود که دستان استوار من

 

                                  نازنین در دستان ظریف تو لرزیدند!

 

آن زمان که طلوع من بود

 

                         عشق را از دلها زدودند

 

                             زین سبب بود که چشمان بی فریبم

 

                                  در چشمان زیبایت ناشیانه خزیدند

 

آن زمان که طلوع من بود

 

                واژه عشق به افسانه ها پیوست

 

                     زین سبب بود که نگاهم  را از نگاهت بریدند

 

آنانکه بین جنس آدم و حوا نرده آهنین گذاشتند

 

خویش در خلوت،پرده حجاب دریدند

 

آن زمان که طلوع من بود

 

                    نافم را با کلمه مظلومیت بریدند

 

                      حال که چشمان معصوم مرا می بینی

 

                    می دانید که غزل خداحافظی دوستت دارم

 

                                 را برای من چه جاهلانه سرودند

 

آنانکه با نام اهورامزدا

 

      عشق را در دلها کاشتند

 

            اکنون کجایند تا ببینند که

 

فرزندان آدم و هوا در تب جدایی هم سوختند

 

در دیاری که عشق افسانه شد

 

           و واژه دوستت دارم نا آشنا

 

زآن سبب مردمانش متاع گزانبهای عشق را

 

                              به اولین خریدارش فروختند

 

آنان که داشتند کین مردمان این دیار در دل

 

                عشق و امید را بی بهاء از آنان گرفتند و

 

شرم حضور را به آنان فروختند

 

نازنینم حال دانی فرق من و تو در چیست؟!

 

           دهان مرا برای بیان عشق و دوستت دارم دوختند!

+ مهرداد ; ۱٢:٢٤ ‎ق.ظ ; ۱۳۸٩/۱٢/٢٦
comment نظرات ()

رهایی

با درودی به بلندای البرز و به استواری زاگرس و به وسعت اندیشه ناب تمامی فارسی

 زبانان و دوستان نیک اندیشم،امیدوارم که در آینده نزدیک و بعد از مدتها دوری از شما

بزرگواران بتوانم این درویشسرا را بروز کنم.

یاران و همراهان گرامی غیبتم طولانی شد امیدوارم مرا عفو فرمایید.

 

 

+ مهرداد ; ۸:٢٤ ‎ب.ظ ; ۱۳۸٩/٤/٢٢
comment نظرات ()

کیش و مات

عدالت

 

-------------------------------------------------

در مسابقه سخت زیستن

 

آغاز شد نبردی بین من و حریف من

 

مهره شانس چرخید در هوا

 

چون پایین آمد نشست بر مراد رقیب من

 

مهره سیاه از آن من و

 

مهره های سفید از آن رقیب من

 

زآن سبب که حریف جاهل بود به کارش

 

چون به پایان خط رسیدند سربازانش

 

به جای آنها اسب قرار داد در مقابل وزیر من

 

اسبانش حمله ور شدند به سوی سپاهم

 

حلقه زدند بر گرد وزیر من

 

ناجوانمردانه بیرونش کردند از صفحه بازی

 

آنگاه حمله کردند به شاه فقید من

 

گرچه حریف ناشی بود به قاعده بازی

 

سرانجام کیش و مات کرد شاه فقیر من

 

چون بانگ برآوردم ناعادلانه است

 

داور سوت زد و اعلام کرد پایان زیستن من

 

-----------------------------------------------------------

   

+ مهرداد ; ۸:٢۳ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۱٠/۱٦
comment نظرات ()

شب یلدا

می ستاییم مهر را
آنکه از آسمان بر فراز برجی پهن
با هزاران چشم بر ایرانیان می نگرد
نگاهبان زورمندی که هرگز خواب به چشم او راه نیابد
آن که مردمان را از نیاز و دشواری برهاند

(اوستا - مهر یشت)

«شب چله»(یلدا) یا جشن زایش مهر، درازترین شب سال و شب زادن دوباره ی خورشید و آغاز فصل زمستان است که یادگاری هفت هزار ساله و ارزشمند از نیاکان فرهیخته ی مان به شمار می آید. ایرانیانی که هزاران سال پیش دریافتند که گاه‌شماری بر پایه ی ماه نمی‌تواند گاه‌شماری درستی باشد. پس به پژوهش درباره ی حرکت خورشید پرداختند و گاه‌شماری خود را بر پایه ی آن قرار دادند. ایشان حرکت خورشید را در برج‌های آسمان اندازه‌گیری کردند و برای هر برجی نام خاصی گذاشتند و دریافتند هنگامی که برآمدن خورشید با برآمدن برج «بره» در یک زمان باشد، بهار است و دریافتند که در ابتدای پاییز و بهار روز و شب برابر است و در ابتدای تابستان روز بلندتر از شب است. ایرانیان باستان گاه‌شماری خود را بر اساس چله (چهل روز) تقسیم کردند و 9 چله (ماه) داشتند.

می دانیم که در فرهنگ ایرانیان عدد چهل مانند عدد هفت و دوازده قداست خاصی دارد. واژه‌های «چله نشستن»، «چل چلی» و در طبرستان واژه‌های «پیرا چله،‌ گرما چله» نشانه ی اهمیت این عدد در میان فرهنگ ایرانی است.

امروزه برخی به اشتباه بر این گمانند که مراسم شب چله برای رفع نحوست بلندترین شب سال برگزار می‌شود، اما می‌دانیم که در باورهای کهن ایرانی هیچ روز و شبی، نحس و بد یوم شناخته نمی‌شده است و جشن شب چله، همچون بسیاری از آیین‌های ایرانی، ریشه در رویدادی کیهانی دارد.
در گاهشماری ایرانی که دقیق ترین ِگاهشماری ها و سازگارترین ِآن ها با تقویم طبیعی است، همواره و در همه ی سال‌ها، شب چله و انقلاب زمستانی برابر با شامگاه سی‌ام آذرماه و بامداد یکم دی‌ماه است.

مراسم شب یلدا

شب چله در آیین مهر

همان گونه که در پیش آمد، شب چله زاد روز ایزد مهر یا میترا است. نخستین روز زمستان به نام «خوره روز» (خورشید روز)، روز تولد مهر و نخستین روز سال نو بشمار می‌آمده است و امروزه کارکرد خود را در تقویم میلادی که ادامه ی گاهشماری میترایی است و حدود چهار سده پس از مبدا میلادی به وجود آمده، ادامه می‌دهد. کیش مهر (میتراییسم) تاثیر گذارترین آیینی است که پس از مهاجرت آریاییان در زمان فریدون به اروپای کنونی رفت و ردپای آن را در همه ی ادیان جهان می توان مشاهده کرد.
کلمه ی یلدا واژه ای سریانی است و به معنای تولد یا میلاد است. در برخی منابع آمده است که پس از مسیحی شدن رومیان، چهارسد سال پس از تولد عیسی مسیح، کلیسا جشن تولد مهر را به عنوان زاد روز عیسی پذیرفت، زیرا زمان دقیق تولد وی معلوم نبود. در واقع یلدا یک جشن آریایی است و پیروان میتراییسم آن را از هزاران سال پیش در ایران برگزار می کرده اند. وقتی میتراییسم از تمدن ایران باستان به سایر جهان منتقل شد در روم و بسیاری از کشورهای اروپایی روز 21 دسامبر به عنوان تولد میترا جشن گرفته می شد ولی پس از قرن چهارم میلادی در پی اشتباه محاسباتی، این روز به 25 دسامبر انتقال یافت و از سوی مسیحیان به عنوان روز کریسمس جشن گرفته شد. از این روست که تا امروز بابا نوئل با لباس و کلاه مُغان ظاهر می شود و درخت سرو و ستاره ی بالای آن هم یادگاری از کیش مهر و فرهنگ ایرانی است.
ابوریحان بیرونی، مبدا سالشماری تقویم کهن سیستانی را از آغاز زمستان ذکر کرده و جالب این که نام نخستین ماه سال در تقویم سیستانی نیز «کریست» بوده است.
منسوب داشتن میلاد به میلاد مسیح، به قرون متأخرتر باز می‌گردد و پیش از آن، آنگونه که ابوریحان بیرونی در آثارالباقیه نقل کرده است، منظور از میلاد، میلاد مهر یا خورشید است. نامگذاری نخستین ماه زمستان و سال نو با نام «دی» به معنای دادار - خداوند از همان باورهای میترایی سرچشمه می‌گیرد.

نخستین روز زمستان در نزد خرمدینانی که پیرو مزدک، قهرمان بزرگ ملی ایران بوده‌اند (که هنوز هم حامیان سرمایه‌داری لجام گسیخته اندیشه‌های عدالت‌جویانه او را سد راه منافع طبقاتی خود می‌دانند) سخت گرامی و بزرگ دانسته می‌شد و از آن با نام «خرم روز» یاد می‌کرده و آیین‌هایی ویژه داشته‌اند. این مراسم و نیز سالشماری آغاز زمستانی هنوز در میان برخی اقوام دیده می‌شود که نمونه آن تقویم محلی پامیر و بدخشان (در شمال افغانستان و جنوب تاجیکستان) است. همچنین در تقویم کهن ارمنیان نیز از نخستین ماه سال نو با نام «ناواسارد» یاد شده است که با واژه اوستایی «نوسرذه» به معنای «سال نو» در پیوند است.

مراسم شب یلدا

آیین های برگزاری جشن شب چله

ایرانیان همواره شیفته ی شادی و جشن بوده اند و این جشن ها را با روشنایی و نور می آراستند. آن ها خورشید را نماد نیکی می دانستند و در جشن هایشان آن را ستایش می کردند. در درازترین و تیره ترین شب سال، ستایش خورشید نماد دیگری می یابد. مردمان سرزمین ایران با بیدار ماندن، طلوع خورشید و سپیده دم را انتظار می کشند تا خود شاهد دمیدن خورشید باشند و آن را ستایش کنند.
در گذشته، آیین‌هایی در این هنگام برگزار می‌شده است که یکی از آن ها جشنی شبانه و بیداری تا بامداد و تماشای طلوع خورشید تازه متولد شده، بوده است. جشنی که از لازمه‌های آن، حضور کهنسالان و بزرگان خانواده، به نماد کهنسالی خورشید در پایان پاییز بوده است، و همچنین خوراکی‌های فراوان برای بیداری درازمدت که همچون انار و هندوانه و سنجد، به رنگ سرخ خورشید باشند.
از جمله آیین های این شب می توان به دورهم نشینی، فراهم کردن تنقلات و آجیل(لرک) و میوه های خشک، قصه گویی، فال حافظ، فال کوزه، و شعرخوانی (بیتو خوانی) اشاره کرد.

مراسم شب یلدا

 

نقل از سایت http://www.aariaboom.com  نگارش: بهزاد فرهانیه

+ مهرداد ; ۸:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٩/٢۳
comment نظرات ()

روزگار ما


آغاز روز است و نور درخشان خورشید چهره ظلمت و تاریکی را از جهان پیرامون ما

بیرون رانده ومن به تو و خود می اندیشم که سهم ما از این روشنایی چیست ؟

اندکی از زیباییهای فصل پاییز می نویسم گرچه قلمم ناتوان است و فکرم مشغول

هیاهوی ظلمت سیاهی شب سپری شده.

شاخه های لرزان درختان دیگر قادر به نگهداشتن برگهای زرد آنان نیست و برگهای ریخته

شده بصورت انبوه در پای درختان ،خرمن زردی را هویدا نموده است.عابرانی که از میان

درختان می گذرند موسیقی خش خش برگها در زیر پایشان هم آوای آنها می شود.

نسیم خنک پاییزی که بر پیشانی می زند جای عرق های جبین تابستان را نوازش می

کند و آدمی متوجه تضاد در نحوه روزگار عمر خود می شود.

چه منظره های زیبایی؟!

چه روزگار عجیبی داریم ما انسانها؟!

در گذر عمر خویش بارها آمدن و رفتن فصول را تجربه می کنیم و به چشم خویش مرگ

زمان را و دوباره زنده شدن آن را می بینیم .فراز و نشیب های بسیار که در روزگار خویش

شاهد آن هستیم همگی موید این حقیقت هستند که سرانجام پس از فراز ی بلند ،در

نشیبی خواهیم افتاد و برای همیشه جهان فانی را ترک خواهیم کرد.اما آنچه که عجیب

به نظر می رسد اینکه چرا رفتن دیگران درس عبرت بقیه نمی شود تا به جای اندوختن

مال دنیا و وابستگی به زرق و برق های فریبنده آن ،کمی هم در فکر واندیشه اینکه اگر

فردای قیامت لازم شد پاسخگوی اعمالخویش باشند با محبت کردن به دیگران و محبت

دیدن از آنها و دوست داشتن و عشق ورزیدن به همنوعان اندوخته معنوی خود را زیاد کنند.

-----------------------------------------------------------------------------

پاییز

--------------------------------------------------------------------------

نازنینم پس از مقدمه کوتاه بالا برای تو می نویسم که اندیشه ات همواره ستودنی است.

سلام تو اشک ابر بود

             بر دل کویریم

سلام تو بذر امید بود

                در سرزمین یخ زده وجود برهوتیم

سلام تو طلوعی دوباره بود

               برای پایان افول اندیشه ام

                                       سرسبزی وجود و استواری ریشه ام

سلام تو همان درود بود

از ژرفای هزار توی میهنم

           پس درود بر تو عزیز شیرین سخنم

+ مهرداد ; ۸:٤٩ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۸/٢٤
comment نظرات ()

آوای موزون

                                غروب و غم دل

.............................

                                                      

 

غروب است و

 

کوی و برزن پر است از صدای اذان

 

بیچاره دل من که در خود رازی دارد نهان

 

صدای الله اکبر پیچیده است در شهر

 

گویا پدر پیر ما خبر ندارد ز حال پسر

 

سرزمینش آوردگاه پهلوانان است

 

فرزندش کهنه دیواری کرده است سپر

 

                                  ........................................................................

 

موج آبی آب

......................

 

وقتی موج آبی آب را نظاره می کنم

 

به قلبم سیمای زیبای تو رو اشاره می کنم

 

وقت نوشیدن شراب با لب لعلت

 

تعداد تپشهای قلبت رو شماره می کنم

 

فراقت سخت آزارم می دهد

 

من برای وصالت استخاره می کنم

 

دو چشم مست تو را که می بینم

 

به قلبم ستارگان آسمون رو اشاره می کنم

 -----------------------------------------------------------------------------

 

                                                             عاشقانه

---------------------------------------------------------------------------------------------

+ مهرداد ; ٩:٤۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٧/۱٦
comment نظرات ()

شرط دوست داشتن

--------------------------------------------------------

دوست داشتن

 

 

-------------------------------------------------------

قلم را بر زمین می گذارم

 

اگر نگویید آری!

 

چشمانم را بر روی جهان می بندم

 

گر مرا به حال خود واگذاری

 

قدمهایم آهسته خواهند شد

 

چون مرا دوست خود نپنداری

 

زبان در کامم خواهد ایستاد

 

گر به دوستت دارم من گوش نسپاری

 

گوشهایم نخواهند شنید هیچ صدایی

 

گر با واژه "نه"پریشان حالم گذاری

 

قلبم در سینه نخواهد زد دیگر

 

گر میان خیل رقیبان گسیلم داری

 

نازنینا شرط دوست داشتن تو چیست؟

 

که چنین دل مرا می آزاری!

 

-----------------------------------------------------

+ مهرداد ; ۱٠:٥٢ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٢٦
comment نظرات ()

شکست سکوت

-----------------------------------------------------------------

سکوت

 

 

----------------------------------------------------------------

من از سکوت می ترسم

 

گرچه دیوارش بلندترین دیوارهاست

 

در آن سکوت مبهمی برقرار است

 

اما پشت دیوارش پر از فتنه هاست

 

من از سکوت می ترسم

 

هرچند در آن آرامش برجاست

 

گرچه می نوشان مستند و

 

 می در پیاله هاست

 

گرچه همه جا خاموش و سرد است

 

اما درون پرغوغاست

 

هرچند لبها دوخته اند

 

بلندترین صدا صدای آوار قلبهاست

 

من از سکوت می ترسم

 

گرچه بلندای دیوارش تا ناکجاست

 

گر بشکند دیوار سکوت

 

فتنه گر رسوای رسواست

 

باید که ریخت این دیوار را

 

که این داروی درد من و ماست

 

------------------------------------------------------

+ مهرداد ; ۱٢:٢٩ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٦/۱۳
comment نظرات ()

تقابل نظریه های خشونت و رئوفت

از آن زمان که ملائک گل آدمی را سرشتند و رب جل وعلا از روح خود در کالبد خاکی او دمید وموجودی زنده به نام آدمی را خلق نمود، که به تعبیر قران خلیفه ا.. لقب گرفت وبعد از آن محصولات همان آدم ابوالبشر که خود به علت سرکشی از فرمان خالق خود از درگاه او رانده شد، برروی کره زمین به ایجاد کشمکش ونفاق به خاطر حصول مطامع مادی ویا مقامات دنیوی پرداخته ودر واقع به دودسته قابیلیان وهابیلیان تقسیم وتاریخ را در برهه ای از آن به سیاهی ودر برهه ای دیگر به مامن شایسته جهت خوب زیستن تبدیل نمودند. در واقع فراز ونشیب تاریخ نشات گرفته از همین خلق وخوی دوگانه آدمی یعنی خوی انسانی وحیوانی او بوده است که تقویت هر کدام از آنها مسلماً باعث تضعیف دیگری خواهد شد.

 

انسان همواره در رویارویی با دو نظریه جهت رسیدن به ایده آلهای فکری شخص ویا گروهی دیگر از همنوعان خود بوده است. به زعم بعضی از اندیشمندان فقط میتوان با زور وتزویر و ار راه ناصواب به افراد آداب زیستن ،انسان بودن وحتی با روش انسانیت مردن را آموخت ، اما از آنجا که روح خدائی در وجود آدمی است مسلماً این نوع نظریه با ذات او در تضاد بوده وگرچه ممکن است در مقطعی از زمان وبرای عده ای معدود تاثیر گذار باشد،اما نهایتا ًزوال آن فرا خواهد رسید. صاحبان این اندیشه در بین فلاسفه غرب زیادند ودر طول تاریخ نیز خونخوارانی که به خاطر مطامع مادی و مقام دنیوی دست به قتل وکشتار وجرم جنایت زده اند مانند اسکندر مقدونی ، چنگیزخان مغول ، هیتلر و... همگی چند صباحی بیش نتوانسته اند مقام و منزلت خویش را حفظ و از دست آوردهای مادی خود صیانت کنند.اما در مقابل این ایده میتوان به اندیشه های عمیق و ریشه دار مانند مکتب اسلام که ره آورد پیغمبر گرامی اسلام حضرت محمد(ص) می باشد نگریست که جهان شمول بوده و حتی بعد از گذشت سیزده قرن از پایه گذاری آن بسیاری از افراد سایر مذاهب از طریق دیدن آثار معماری اسلامی دین اسلام را به عنوان دین رسمی خود بر می گزینند.

 

از همین نوع طرز تفکر و اندیشه می توان در دوران معاصر به اندیشه مهاتما گاندی و نظریه مقاومت منفی او توجه نمود که چگونه توانست استعمار انگلستان را از پای درآورده و تقریبا" برای همیشه سرنوشت مردم هندوستان را به خودشان واگذارد و آنان را صاحب اختیار خانه و سرزمین و سرمایه های ملی خود کند.

 

جریانات تاریخی ثابت کرده است که صبر و تحمل همواره در مقابل خشونت و زورگویی غالب بوده و به موجب همین خصیصه نیز بهتر است که به جای کم اندیشیدن و عجولانه عمل کردن بیشتر اندیشید،فکر کرد،کارهای فرهنگی و ریشه ای انجام داد،قلبها را با انجام اعمال مثبت به خود جلب نمود وسپس به اعمال نظریه خود پرداخت. این نوع طرز تفکر را می توان در کلام شیوای امام حسین(ع) به خوبی درک نمود که می فرمایند:مدارا کردن با مردم نشانه داشتن عقل است.

 

و حال با التفات به پیشینه تاریخی انسان والهام از گفتار بزرگان و اسلاف به جهت تطبیق این دو نظریه با واقعیتهای عینی جامعه سوال این است که:جوان تازه به دوران رسیده ای که خمیر مایه او در حال شکل گیری است را با کدام طرز تفکر بایستی شکل بخشید آیا باید او را به حال خود گذاشته وبه جای آماده نمودن بستر فکری اش جهت القاء تفکرات خاصی هر از چند گاه بر سر او چماق وارد نموده و یا اینکه به قول عارف نامی کشورمان مولوی که :

 

      آدمی فربه گردد از راه گوش     حیوان فربه گردد از حلق ونوش

 

ابتدابایستی ساختار فکری او را از طریق گفتار سالم وبدون ریا آماده پذیرش یک طرز تفکر مطابق با خصوصیات ذاتی انسان شریف وبا عزت نمود؟

+ مهرداد ; ۱۱:٠۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٦/٤
comment نظرات ()

آرامش خواب

من در سرزمینی زندگی می کنم که در آن دویدن سهم کسانی است

      

      که نمی رسند و رسیدن حق کسانی است که نمی دوند!

 

من در این سرزمین بر سر خوان مادری خویش بیگانه ام و بیگانگانش میزبان.

 

رسالت ما به عنوان وارثان بانیان این سرزمین و امانت داران آن جهت

 

نسلهای بعد برهم زدن این معادله ناعادلانه است و بس.

 

اگر غیر از این باشد بانیان و میراث داران واقعی این دیار از ضعف و

 

ناتوانی ما درراستای امانت داری ارث آنها در گور خویش خواهند لرزید و

 

آرامش خواب از ما سلب می گردد.

 

و آنگاه که نسلهای بعد تاریخ زندگی ما و چگونگی انتقال امانت را

 

خواهند خواند اجازه نخواهند داد که ما در گور خویش آرامش داشته

 

باشیم.

 

و اینگونه است که اگر تاریخ زمانه خویش را عاقلانه نسازیم هم آرامش

 

دنیوی وهم آرامش اخروی را از دست خواهیم داد.

--------------------------------------------------------------------

 

+ مهرداد ; ٩:٠٥ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٢٩
comment نظرات ()

مرغابی

 -----------------------------------------------------------------

 

-----------------------------------------------------------------

مرغابیای زیبای

 

برکه ی آبادی ما

 

کجایید،پرکشیدید

 

نمیکنید یادی زما

 

هرچند آسمون ده

 

یه مقداری غبار داره

 

هرچند که پشت نیزاراش

 

شکارچی بیشمار داره

 

ولی وقتی شما بودید

 

برکه صفایی دیگه داشت

 

هرمرغابی واسه خودش

 

یه جای دنجی تخم میذاشت

 

- - - - - - - - - - - -

 

اما یه روز شکارچیا

 

با اون سگای تازیشون

 

با اون مزدورای خشن

 

با اس اسای نازیشون

 

حریم امن برکه رو

 

با تور و نیزه و تفنگ

 

برهم زدند ناکسا

 

سنگر گرفتند پشت سنگ

 

- - - - - - - - - - - -

 

برکه ی زیبا و قشنگ

 

آغشته شد به خون ودود

 

نمی دونم از کجا اومد

 

بلای آسمونی بود!

 

خوف و هراس و بیم و ترس

 

همه با هم آمیخته بود

 

خون مرغابیای ناز

 

تا پشت نیزارا ریخته بود

 

- - - - - - - - - - - -

 

کسی نبود بگه آهای

 

شکار هم اندازه داره

 

دنیا دیگه عوض شده

 

برکه حرف تازه داره

 

هرچند صیادای کثیف

 

سگ  بودند، گرگ شدند

 

ولی بایستی بدونند

 

جوجه ها هم بزرگ شدند

 

- - - - - - - - - - - -

 

مرغابیای مهاجر

 

برکه رو تنها نذارین

 

دوباره مثل اون سالا

 

تخما رو اینجا بذارین

 

بیاید شما و جوجه ها

 

و مردمان آبادی

 

صیادا را بیرون کنیم

 

تا برسیم به آزادی

 

تا برسیم به آزادی

 

 

 

 

 

 

+ مهرداد ; ٧:٥۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٧
comment نظرات ()

تاراج

 

--------------------------------------------------------------------------------

هرگز قبول ندارم،

 

این دروغ بزرگ است

 

دروغی بزرگ!

 

چه کسی می گوید ؟

 

                  کلاغ عزادار باغ خزان زده نیست

 

که چنین بر بلندای چنار

 

                 بانگ نوحه سر می دهد

 

این لباس برازنده تن بلبل است

 

که آنچنان دست به دامن خورشید شد

 

خونش را در طشت شب ریختند

 

صدای شیون شقایق را در مقابل باد خزان شنیدم

 

گریبان شقایق را دریده دیدم

 

 بغض در گلوی خفته سار بر بلندای سپیدار

 

و همه مبهوت این تاراج!

-------------------------------------------------------------------------------

+ مهرداد ; ۱٠:۳٧ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/۱٢
comment نظرات ()

بیستون استوار!

بیستون را عشق کند و شهرتش فرهاد برد

 

----------------------------------------------------

 

بیستون استوار!

 

با تو هستم

 

تو که یادگار خسروان بر پیشانی داری

 

تو که سر دیار ایران زمین در دل داری

 

آنگاه که نظاره گر عبور دلیران این دیار بودی

 

می رفتند تا فتح کنند دژهای دشمنان ایران را

 

و آنگاه به شکرانه پیروزیشان سر تعظیم فرو آوردی

 

اما همچنان استوار!

 

چین وشکن نشسته بر رخسارت حاصل دل کدامین فرهاد است؟!

 

شیرین چند فرهاد در پای قامت استوارت مرثیه ثرایی کرده اند؟!

 

داغ چند دل سوخته را در دل نهان داری؟!

 

اینک تیشه ی کدام نابخرد بر قامت استوارت زخم زده است؟!

 

که چنین خاموشی و زاری؟!

 

اکنون سکوت مبهم تو برای چیست؟

 

سایه ی غروب غمگینت بر سر کیست؟

 

دیگر نمی بینی زخم از تیشه ی فرهادها!

 

دیگر هراسان نمیشوی از شیون شیرین ها!

 

بیستون بگو چه دیده ای در این زمان؟!

 

اینک بجای سکوت مبهمت برای این خلایق که:

 

عاجزند از درک شیون شیرین

 

عاجزند از درک ناله ی فرهاد

 

تو فریاد کن

 

اما استوار بمان!

 

 

 

-----------------------------------------------------

 

بیستون

-----------------------------------------------------

 

+ مهرداد ; ۱٠:٤٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٥/٤
comment نظرات ()

مرد اهورایی

 ..........................................................................................

امروز شنیدم قصه ای سخت آزاردهنده

 

مردی که اندیشه ی اهورایی داشت

 

به جرم

                 اجرای عدالت،

 

نگاه صادقانه اش به زندگی

 

هیولاییش خواندند

 

چه قصه آزاردهنده ای؟!

 

چه گناه نابخشودنی

 

چه درد بی درمانی

 

چه رنجی بالاتر از این

 

       اهورایی باشی و

 

                      سر در گریبان خویش 

 

 

                                             و آنگاه

 

کوته فکرانی

 

فاقد اندیشه اهورایی

 

حتی بی عمل به اندیشه و باور خود

 

بخاطر همین کوتاهی فکر

 

ترشیده در جسم ناقص خویش

 

هیولاییت خوانند!

 

و اینک من ماندم و

 

مشتی واژگان این قصه تلخ

 

که بر لوح سفید نگاشتم!!

..................................................................

+ مهرداد ; ۱٠:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۳٠
comment نظرات ()

به یاد نگارم

---------------------------------------------------

نگار من

---------------------------------------------------

 

سیه چشما سالهاست محرومم زدیدن رخسارت

 

غمی پنهان در سینه دارم چون نیامدم به دیدارت

 

سالهاست همچون شمع می سوزم ز فراقت

 

امید آن روز که بار دگر زیارت کنم شهر و دیارت

 

بس با دل غمخوار خویش وعده دادم دیدارت را

 

ذهنم فراموش کرد ،آمدن فصل پاییز و بهارت

 

درست که گویند سیه چشمان رقیب خدایانند

 

زین سبب،نقش بسته بر ذهنم نقش و نگارت

 

آن زمان که نگاهمان در نگاه هم مدام بود خیره

 

غافل بودم ،روزی دور شوی زمن و شوم بیمارت

 

"نگارا" گناه من چه بود که کشم این هجر را

 

هر کجا هستی، دست حق بود نگهدارت

 

-----------------------------------------------

+ مهرداد ; ۱٢:٤۸ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٢٦
comment نظرات ()

غرور پرواز

 ...................................................

غرور پرواز

 

...................................................

 

آسمان جولانگه اوست

 

زمین را حقیر می شمارد

 

به بالهایی که با غرور آنها را تکان میدهد

 

                                          می نازد

 

چه کوچ دوست داشتنی

 

چه مهاجرت با عشقی

 

امید در پس این مهاجرت نهفته است

 

آزادانه از سرزمینی به سرزمین دیگر

 

از دیاری به دیار دیگر

 

با اتحاد ناگسستنی

 

چه زیباست این اتحاد

 

چه خوشایند است این منظره منظم

 

                      نقش بسته بر صفحه لاجوردین آسمان

 

چه خوشایند است تنفس در هوای آزاد

 

آنگه  ازادی بی قید و بند

 

رهایی از دلبستگیهای زمانه

 

تنها چیزی که ممکن است این شادی را از او بگیرد

 

دستان نخجیری است که در آن سلاح کشتن است

 

و این نخجیر از نسل همان آدم ابوالبشر است

 

که اینگونه تاب دیدن آزادی پرنده را هم ندارد

 

از او چه توقعی می توان داشت؟؟

 

حتی در ارتباط با همنوعان خود؟!

 

گاهی حسادت چشمان او را برای آزاد اندیشیدن همنوعانش کور می کند!

 

تا چه رسد به اینکه آزادی اورا ببیند!!

 

و این است درد مشترک ما!!

......................................................

 

 

+ مهرداد ; ٩:٤۸ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۱٩
comment نظرات ()

رویای عدالت!

--------------------------------------------------------------------------------رویای عدالت

----------------------------------------------------------------------------------

دیشب خواب دیدم

                    

                              در رویای کودکانه خویش 

                        

                                    شهری پر از جمعیت که مدام تردد می کردند

 هیاهوی جمعیت گوش فلک را کر کرده بود

                 در یکی از خیابانهای شلوغ شهر تابلوی عبور ممنوع-

                                                                                  زده بودند

مردمان این خیابان هرکسی به کاری مشغول

           مردانی که مست بی باده بودند

                           زنانی که آبستن حوادث ناخواسته بودند

                        محتسبانی که کجاوه بزرگ خیابان را مرتب می کردند

درویشی که کشکول خالی اش را به حراج گذاشته بود

 مادر پیری که دامن پاکش را پر از دعای خیر

                                         برای اجابت دعای مردمان این شهر

بر سردرب ورودی این خیابان حک شده بود "عدالت"

پارسنگ ترازوی فروشندگان در کفه ای به نام عدالت

                                  

                                     فروشنده شاهین ترازو را به دگر سوی کج !

در پشت نگاه تیز فروشنده شمشیری بود پنهان

  اعتراض به عمل او 

                      توهین به عدالت

و سرانجام این اعتراض

                   رنگین شدن سنگ فرش خیابان با همان شمشیر پنهان

                                                               

                                                      و به دست مردانی نقاب زده

اما من بیاد بادکنک قصه های خیالی مادربزرگ افتادم

                             که برای ترساندن دیوان در آسمان رها می شد!

ناگهان از خواب بیدار شدم و واژه تمام شد...

------------------------------------------------------------------------

 

+ مهرداد ; ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/٤/۸
comment نظرات ()

کوچه

 --------------------------------------------------------------------------------------

 

کوچه امید

 

-------------------------------------------------------------------------------------------                                       

 

کوچه ای را می شناسم

                 

                     که در انتهایش سلاخ خانه ایست با مردان زنجیر بدست

نشانه کوچه را دارم

               

                         همان که در آن کسی انتظار عشق می کشد

و کوچه ای که

                 غروبهایش

                              بوی هل می دهد

یادش بخیر

            که با تو  از آن کوچه گذشتم

کاش یادم بود و دخیل می بستم

کوچه ای را می شناسم که پر از شعر عاشقانه بود 

                                                         فقط برای من و تو

کاش کوچه ای داشتیم

                            که در آن با خیال راحت عشقبازی می کردیم

شاه و وزیر بازی می کردیم و بلیط بخت آزمایی می خریدیم

        

       و باختمان را کافه به کافه می دادیم

افسوس که کوچه امروزمان دم از نجابت می زند و...تیر خلاص

در انتهای این کوچه غسالخانه ایست که بوی جراحت می دهد

           

     و رفیقان به روی هم جدال اسلحه دارند

 

-----------------------------------------------------------------------------------------

+ مهرداد ; ۱٢:٠٢ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/٤/٦
comment نظرات ()

اقلیم قلم

آزادی قلم

---------------------------------------------------------------------

ای به اقلیم قلم ره یافته

قفس قائده ها را بشکن

غور کن در یسترون کائنات

همه زائده ها را بشکن

خیمه ای برزن به اقلیم خیال

پربکش تا پشت کوه های بلند

بی خیال از سیلی باد و تگرگ

استقامت کن همانند سهند

شوکت شب را به شمشیر شعور

بشکن و بر چشم خورشید بوسه زن

همچو صیادان دریاهای دور

ناوک خود را به قلب کوسه زن

چون خروس کدخدا بربام ده

بال بگشا تا سحر فریاد کن

شمع ها،پروانه های سوخته را

در سحرگاه سپیده یاد کن

 

--------------------------------------------------------------------

 

+ مهرداد ; ٩:٢۱ ‎ب.ظ ; ۱۳۸۸/۳/۳٠
comment نظرات ()

یادی از دکتر علی شریعتی

---------------------------------------------------------------

دکتر علی شریعتی

-----------------------------------------------------------------

خدایا, مرا یاری ده تا جامعه ام را بر سه پاییه کتاب, ترازو و اهن استوار کنم و دلم را از سر چشمه حقیقت , زیبایی و خیر سیراب کن.

خدایا, جامعه ام را از بیماری تصوف و معنویت زدگی شفا بخش, تا به زندگی و واقعیت باز گردد و مرا از ابتذال زندگی و بیماری واقعیت زدگی نجات بخش, تا به ازادی عرفانی و کمال معنوی برسم.

خدایا, این ایه راکه بر زبان داستایوسکی رانده ای , بر دلهای روشنفکران فرودار که : (( اگر خدا نباشد , همه چیز مجاز است.)) جهان فاقد معنی و زندگی فاقد هدف و انسان پوچ است و انسان فاقد معنی, فاقد مسئولیت نیز هست.

خدایا , در برابر هر چه ماندن را به تباهی میکشاند , مرا با نداشتن و نخواستن رو یین تن کن.

خدایا , در تمامی عمرم , به ابتذال لحظه ای گرفتارم مکن که به موجوداتی بر خورم که در تمامی عمر , لحظه ای را در ترجیح عظمت , عسیان و رنج,بر خوشبختی , ارامش و لذت اندکی تردید کرده اند!

خدایا, به هر که دوست میداری بیاموز که : عشق از زندگی کردن بهتر است و به هرکه , دوست تر میداری, بچشان که: دوست داشتن از عشق برتر .

خدایا , به من توفیق تلاش در شکست , صبر در نومیدی , رفتن بی همراه , جهاد بی سلاح , کار بی پاداش, فداکاری در سکوت , دین بی دنیا, مذهب بی عوام , عظمت بی نام , خدمت بی نان , ایمان بی ریا , خوبی بی نمود , گستاخی بی خامی , مناعت بی غرور , عشق بی هوس , تنهایی در انبوه جمعیت , دوست داشتن بی انکه دوست بدارند , روزی کن.

خدایا , مرا همواره هشیار و اگاه دار , تا پیش از شناختن درست و کامل کسی یا فکری , مثبت یا منفی قضاوت نکنم .

خدایا , شهرت, منی را که می خواهم باشم , قربانی منی که می خواهند باشم, نکن.

خدایا , خود خواهی مرا چنان در من بکش , یا چنان برکش تا خودخواهی دیگران را احساس نکنم , و از ان در رنج نباشم.

خدایا , اتش مقدس شک را انچنان در من بیفروز تا همه یقین هایی را که در من نقش کرده اند , بسوزد و و انگاه از پس توده این خاکستر لبخند مهروار بر لبهای صبح یقینی, شسته از هر غبار طلوع کند.

 

                                   فرازی از نیایش دکتر شریعتی

------------------------------------------------------------------

یادش گرامی و روحش شاد باد

------------------------------------------------------------------------------

+ مهرداد ; ۱۱:۳٠ ‎ق.ظ ; ۱۳۸۸/۳/٢٢
comment نظرات ()

← صفحه بعد